گنج

غزل شمارهٔ ۹۵۲

پریشان کرد حال من سر زلف پریشانشبر افکن زلف از عارض شب من روز گردانش
چه خوش درد دلی دارم که هر درمان فدای اوبه جان این درد می جویم نخواهم کرد درمانش
دلم گنجینهٔ عشق است و نقدگنج او در ویاگر گنج خوشی جوئی بجو در کنج ویرانش
اگر در مجلس رندان زمانی فرصتی یابیز ذوق این شعر مستانه درآن مجلس فروخوانش
اگر زاهد ز مخموری نخواهد نعمت الله رابه جان جملهٔ رندان که می خواهند رندانش