گنج

غزل شمارهٔ ۹۴۶

بیا ای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خویشمنور ساز مردم را و هم خلوتسرای خویش
به هجرت مبتلا گشتم به وصلت آرزومندمچه باشد ار به دست آری رضای مبتلای خویش
به غیر از ساقی رندان ندارم آشنا دیگرشدم از عقل بیگانه به عشق آشنای خویش
بیا ای مطرب عشاق و ساز بینوا بنوازدم ما یک دمی خوش کن به آواز نوای خویش
دوای درد دل درد است اگر داری غنیمت دانکه دارد در همه عالم ازین خوشتر دوای خویش
تو سلطانی به حسن امروز و صید بندهٔ جانیکرم فرما به لطف امروز بنواز این گدای خویش