غزل شمارهٔ ۹۱۸
رنج غربت تو از غریبان پرسدردمندی ز دردمندان پرس
ذوق سرمستئی که ما داریمگر ندانی بیا ز رندان پرس
کفر زلفش که می برد ایمانمو به مو از من پریشان پرس
رند مست خوشی اگر یابیبه دمی از منش فراوان پرس
عاشقان حال عاشقان دانندحالت عاشقی از ایشان پرس
دامن دل بگیر و دلبر جویجان فدا کن خبر ز جانان پرس
جام وحدت بنوش رندانهذوق این می ز باده نوشان پرس
در دل ما در آ و خوش بنشینگنج جوئی ز کنج ویران پرس
نور خورشید را به ما بخشیدحسن ماهان ز ماه رویان پرس
عشق لیلی ز جان مجنون جوذوق بلقیس از سلیمان پرس
نعمت الله یار یاران استحال این یار ما ز یاران پرس