غزل شمارهٔ ۹۱۲
دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگزگوش قولی چو کلامت نشنیده هرگز
سالها باد صبا بر سر کویت گردیدبه سراپردهٔ وصلت نرسیده هرگز
گرچه نقاش بسی نقش کند صورتهاهمچو تو صورت خوبی نکشیده هرگز
عاشق مست ، مدام این می ما می نوشدعقل یک جرعه ازین می نچشیده هرگز
دوش تا روز رسیدم به مراد دل خویشبر کسی صبح چنین خوش ندمیده هرگز
چشم ما روشن از آنست که رویش دیدهدر چنین دور چنان دیده که دیده هرگز
نفس سید ما جان به جهان می بخشدبه از این هیچ هوائی نوزیده هرگز