گنج

غزل شمارهٔ ۹۱۰

خاک میخانه بر سر ما ریزجام می را بگیر و بر ما ریز
بر در میفروش خوش بنشیناز سر هر دو کون هم برخیز
عین ما را به عین ما بنگرقطره و بحر را به هم آمیز
بزم عشقست و عاشقان سرمستتو اگر زاهدی ز ما پرهیز
فتنه در چار سوی جان افتاداز هیاهوی عشق شورانگیز
عشق مست است و میزند بی باکتیغ برّان و خنجر سر تیز
من سر سید است در دستمبه از این خود کجاست دست آویز