غزل شمارهٔ ۹۰۱
شاهبازی درآمد از در بازخیز و در پای او تو سر در باز
برو ای عقل چون درآمد عشقخانهٔ خویشتن به او پرداز
دل به میخانه می کشد دیگرمرغ جان می کند روان پرواز
جام جم خوش بود به ما همدمنی و نائی به همدگر دمساز
ساز و سازنده هر دو می بایدورنه بی ساز کی نوازد ساز
هست رازی میان دیده و دلمی کند فاش غمزهٔ غماز
سیدم دل ببرد از همه کسلیک دل را گذاشت در شیراز