گنج

غزل شمارهٔ ۸۸۹

برو ای عقل سرگردان که ما مستیم و تو مخمورسبکروحان همه جمع و گرانجانان از اینجا دور
ز نورآفتاب ما همه عالم منور شدببین هر ذرهٔ روشن که بنماید به تو آن نور
سر دار فنای او بقا بخشد به سرداراناز این دار فنا دارد بقای جاودان منصور
مرا منشور سلطانی شه ملک ولایت کردنشان آل او دارد که دارد این چنین منشور
همه عالم طلسماتند و اسما گنج و ما خازناز آن هر کنج ویرانه بود گنجی به او معمور
خیالش نقش می بندم به هر صورت که پیش آیدچنان نوری کجا گردد به چشم چون منی مستور
اگر آئینه ای خواهی که روی خود در او بینیببین در دیدهٔ سید نظر کن ناظر و منظور