غزل شمارهٔ ۸۴۷
عاشق و رندیم و شاهد در نظردائما مستیم و از خود بی خبر
چشم ما بینا به نور روی اوستروشن است در دیدهٔ اهل نظر
با خودی خود کجا یابی خداگر خدا خواهی تو از خود درگذر
جز یکی دیگر نباشد در شمارآن یکی را در هزاران می شمر
گر نمی خواهی که بینی حسن اوآینه بردار و خود را می نگر
بسته ام زنار زلفش در میانلاجرم در خدمتش بسته کمر
ز آفتاب سید هر دو سرامی نماید نعمت الله چون قمر