گنج

غزل شمارهٔ ۸۳۵

جز وجود او نمی دانیم موجودی دگرغیر جود او نمی یابیم ما جودی دگر
بود بود اوست بود ما خیالی بیش نیستخود کجا بودی بود جز بود او بودی دگر
دوستان از دوستان دارند بسیاری امیدنیست ما را غیر یار از یار مقصودی دگر
خرقه دادم جرعه ای می داد ساقی در عوضوه چه سودای خوشی کردیم و هم سودی دگر
شاهد غیبی ما در مشهد جان حاضر استای عجب جز شاهد ما نیست مشهودی دگر
قاصد و مقصود ما عشق است و ما آن وئیموه چه خوش قصدی که ما داریم و مقصودی دگر
ما ایاز بزم محمودیم و محمود آن ماستهمچو این سلطان ما خود نیست محمودی دگر
عود جان در مجمر دل عاشقانه سوختیمکس نسوزد این چنین بوئی و هم عودی دگر
بنده ایم و غیر سید نیست ما را خواجه ایعابدیم و غیر حق خود نیست معبودی دگر