غزل شمارهٔ ۷۸
گر بیازارد مرا موری نیازارم وراخود کجا آزار مردم ای برادر من کجا
نزد ما زاری به از آزار ، بی زاری مباشتا نگیرد بر سر بازار آزاری تو را
در طریقت هر چه فرمائی به جان منت بریمماجرا بگذار با ما ماجرا آخر چرا
کفر باشد در طریق عاشقان آزار دلگر مسلمانی چرا آزار می داری روا
درجهان بیخودی من نعمت الله یافتمگفت فانی شو که یابی سید ملک بقا