غزل شمارهٔ ۷۵۵
خوش ماه تمامی است که از غیب برآمدخورشید نهان گشته به شکل دگر آمد
او عمر عزیزی است که آمد به سر ماخوش عمر عزیزیست که ما را به سر آمد
ما بر در هر خانه که رفتیم گشودندمحبوبی از آن خانه خرامان به در آمد
مستیم و نداریم خبر از همه عالمیاری که از او یافت خبر بی خبر آمد
بالله که ندیدیم به جز نور جمالشهر نقش خیالی که مرا در نظر آمد
با عقل همی بودم و خوش بود دو روزیعشق آمد و از صحبت او خوبتر آمد
هر بنده که آمد به سراپردهٔ سیدشد شاه جهان و همه جا معتبر آمد