غزل شمارهٔ ۷۴۹
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اد۷ بیت
مده به باد هوا جان خویشتن بر بادبنوش جام شرابی که نوش جانت باد
در آ به خلوت میخانه فنا بنشینچه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد
هزار جان عزیزم فدای غم باداکه خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد
دلم ز دست بیفتاد در سر زلفشاسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد
دمی که بی می و معشوق می رود باد استدریغ عمر عزیزی که می رود بر باد
درم گشاد و گشادم از این درست که اودری نماند که آن در به روی ما نگشاد
به جان سید رندان که از سر اخلاصغلام خدمت اوئیم و بندهٔ آزاد