گنج

غزل شمارهٔ ۷۴۵

ذوقیست دلم را که به عالم نتوان دادتا بود چنین بوده و تا باد چنین باد
یادت نکنم زان که فراموش نکردمناکرده فراموش چگونه کنمت یاد
چشمی که منور نشد از نور جمالشگر نور دو چشمست که او از نظر افتاد
از دولت ساقی که جهان باد به کامشاز لعل لبت جام بخواهیم بسی داد
عمریست که بر حسن و جمالش نگرانیمیا رب که چنین عمر بسی سال بماناد
ساقی و حریفان همه جمعند درین بزمبزمی است ملوکانه نهادیم به بنیاد
سلطان بود آن کس که بود بندهٔ سیدصد جان بفدایش که بود بندهٔ استاد