غزل شمارهٔ ۷۴۱
ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهادملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد
پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگرانچون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد
عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربودهمچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد
در چمن سرو سهی تا دید آن بالای اوسر به پای او فکند و پیش او بر پاستاد
خوش در میخانه را بر روی ما بگشاده اندبس گشایش ها که ما را رو نموده زین گشاد
در خرابات مغان رندی که نام ما شنودسرخوشانه پای کوبان رو به سوی ما نهاد
گر کسی گوید که سید توبه کرد از عاشقیحاش لله این نخواهم کرد و این هرگز مباد