غزل شمارهٔ ۷۴۰
آب چشم ما به هر سو رو نهاداشک خون آلود ما بر رو نهاد
جز خیال روی او نقشی ندیددیدهٔ ما تا نظر را برگشاد
تا ببوسد خاک پایش آفتاببر سر کویش رسید و سر نهاد
داد ساقی داد سرمستان تمامزاهد مخمور را جامی نداد
ای که گوئی عقل استادی خوشستعقل مزدور است و عشقش اوستاد
لحظه ای بی او نمی خواهیم عمرجان ما بی عشق او یک دم مباد
نعمت الله رفت یاد او به خیریاد بادا نعمت الله یاد باد