گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۴

عین او در عین اعیان شد پدیدآن چنان پنهان چنین پیدا که دید
آفتابست او و عالم سایه بانچتر شاهی بر سر عالم کشید
جامی از می پر ز می بستان بنوشاین سخن از ما به جان باید شنید
در هوای یوسف گل پیرهنهمچو غنچه جامه را باید درید
لطف او آئینهٔ گیتی نمااز برای حضرت خود آفرید
ما حباب و عین ما آب حیاتنوش کن جامی بگو هل من مزید
سید ما از جمال پر کمالمی نماید هر زمان حسنی پدید