گنج

غزل شمارهٔ ۷۱۱

عاشق آن است که معشوق به جان می جویدمی رود بی سروپا گرد جهان می جوید
همچو مجنون همه جا لیلی خود می طلبدهمه لیلی طلبد وز همگان می جوید
می کند دلبر سرمست مرا دلجوئیبی تکلف دل من نیز چنان می جوید
عارف از اول و آخر چو خبر می جویدظاهر و باطن و پیدا و نهان می جوید
هر کسی آنچه طلب می کند ار داند بازدامن خویش به دست آرد و آن می جوید
رسته از نام و نشان ، نام و نشان جوید نهرسته از نام و نشان ، نام و نشان می جوید
نعمت الله ز خدا از سر اخلاص مدامصحبت ساقی سرمست مغان می جوید