گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۸

نقشی است خیالش که به هر دست بر آیددستی که از آن نقش بگیرد به سر آید
نقاش به هر لحظه کشد نقش خیالیآن نقش رود باز به نقش دگر آید
در نور رخش شاهد و معنی بنمایدهر صورت خوبی که مرا در نظر آید
پرسی خبری از دل و دل بی خبر از عشقاز بی خبر ای یار به تو کی خبر آید
ساقی در میخانه گشادست به رندانکو عاشق مستی که ازین خانه درآید
بگذشت شب و ماه فرو رفت ولیکنامید که صبح آید و خورشید برآید
صد نعره برآید ز دل عاشق سرمستگر مطرب ما گفتهٔ سید بسراید