گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۱

خواب در چشم خوش نمی آیدگر خیالش به خواب بنماید
چشم دارم که لطف او به کرمنظری هم به بنده فرماید
خلوت خاص اوست خانهٔ دلدر سرا غیر او نمی شاید
در میخانه او به ما بگشوداین چنین در ، جز او که بگشاید
عشق مست است و عقل مخمورستبه لب خشک باده پیماید
هر که با جام می شود همدمیک دم از عمر خود بیاساید
بندهٔ سیدم که از کرمشنعمت الله به خلق بخشاید