غزل شمارهٔ ۶۸۶
در همه آینه جمال نموداز همه رو دری به ما بگشود
غیر را سوخت آتش غیرتخوش بود آتشی چنین بی دود
دع نفسک به ذوق دریابشتا بیابی ز وصل او مقصود
دُرد دردش دوای درد دل استنوش می کن که این بود بهبود
این عنایت نگر که آن حضرتدر حق بندگان خود فرمود
می خمخانهٔ حدوث و قدمساقی مست ما به ما پیمود
خود نماید جمال و خود بینداز خودش با خود است گفت و شنود
خیز ساقی بیار جام شرابوقت صبح است و عاقبت محمود
هر که انکار نعمت الله کردبیشکی باشد از خدا مردود