غزل شمارهٔ ۶۷۸
هر کسی را عنایتی فرموداین عنایت همه به ما بنمود
تا ببیند به نور خود خود راچشم خود هم به روی ما بگشود
طینت ما ز خاک میخانه استمیل ما جز به می نخواهد بود
هر که آمد به خلوت دل مادر بهشت آمد و خوشی آسود
آتش عشق سوخت عود دلمخوش بود آتشی چنین بی دود
آینه هم ز جود پیدا شددل خود را هم او ز خود بربود
از سر ذوق گفته ام سخنیبه ازین گفتهٔ دگر که شنود
چون وجود است هرچه می یابمغیر او نیست در جهان موجود
می و جام و حریف و ساقی اوستنعمت الله این چنین فرمود