گنج

غزل شمارهٔ ۶۷

گر بیابی آشنای بحر ماباز پرس احوال ما از آشنا
عین ما جوئی به عین ما بجوجز به عین ما نیابی عین ما
هر که او در عشق او فانی شوداز حیات عشق او یابد دوا
دردمندی کو بود همدرد ماهم ز دُرد درد دل یابد دوا
نقش می بندم خیالش در نظرگشته روشن چشمم از نور بقا
در خرابات مغان مست و خرابباده می نوشیم دایم بی ریا
نعمت الله را نهایت هست نیستکی بود بی ابتدا را انتها