گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۲

هر کس که هوای ما نداردگویا خبر از خدا ندارد
آنکس که نخورد دُردی دردبی درد بُود دوا ندارد
هر چند که شاه ذوق داردذوقی چو من گدا ندارد
در بحر محیط عشق غرقیمجز ما خبری ز ما ندارد
مائیم و نوای بینوائیبلبل به از این نوا ندارد
نابینا خود خدا نبیندچون جام جهان نما ندارد
عشقست که عاشقست و معشوقباشد همه جا و جا ندارد
جان است از آن بما نیایدعمر است از آن وفا ندارد
سید مست است و جام بر دستدست از می و جام واندارد