غزل شمارهٔ ۶۳۱
پادشاهی گدای او داردسلطنت بی نوای او دارد
هر کجا خسرویست در عالمجان شیرین برای او دارد
نور دیده ز چشمش اندازمدیگری گر به جای او دارد
مدتی شد که این دل مستمعاشقانه هوای او دارد
جان فدای بلای بالایشکه دل من بلای او دارد
عشق مست است و جام می بر دستعقل مسکین چه پای او دارد
نعمت الله با چنین نعمتچشم جان بر عطای او دارد