غزل شمارهٔ ۶۳
نعمت الله است دایم با خدانعمت از الله کی باشد جدا
در دل و دیده ندیدم جز یکیگرچه گردیدم بسی در دو سرا
میل ساحل کی کند بحری چو شدغرقه در دریای بی پایان ما
ما نوا از بی نوائی یافتیمگر نوا جوئی بجو از بینوا
از خدا بیگانه ای دیدیم نههر که باشد هست با او آشنا
سروری خواهی برآ بر دار عشقکز سردار فنا یابی بقا
سید سرمست اگر جوئی حریفخیز مستانه به میخانه درآ