غزل شمارهٔ ۵۸۶
ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کندحاکم است و پادشاهانه امارت می کند
می کند ویران سرای عقل و بیخش می کندآنگهی از لطف خود آن را عمارت می کند
جانفروشی می کند دل بر سر بازار عشقسود می یابد در این سودا تجارت می کند
هر که دُرد درد عشق او به درمان می دهدبی خبر در دین و در دنیا خسارت می کند
عشق سرمست است و درکوی مغان دارد وطنمی زند خوش چشمکی ما را اشارت می کند
خلوت ما قبلهٔ حاجات سرمستان بودهر کجا رندیست می آید زیارت می کند
نعمت الله سرخوش است از عشق می گوید سخنعقل کل تحصیل این لفظ و عبارت می کند