گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۹

خوشست این دیدهٔ روشن که غیر او نمی بینداگر بیند کسی غیرش بگو نیکو نمی بیند
اگر چه دیدهٔ احول یکی را دو نماید روبحمدالله که چشم من یکی را دو نمی بیند
به چشم او توان دیدن جمال بی مثال اوبه غیر روی ننماید کسی را رو نمی بیند
مراد مردم از دیده نظر کردن به روی اوستو گر نه دیده ای نبود که روی او نمی بیند
به چشم ما نگاهی کن که نور چشم ما بینیکه چشم ما به غیر او کهن یا نو نمی بیند
نبیند چشم نابینا جمال ماه تابان رااگر صد سال می گویم نداند چو نمی بیند
مگر سررشته گم کردی که این رشته دو تو دیدیببین در دیدهٔ سید که جز یک تو نمی بیند