گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۶

بحر عشقش را کران پیدا نشدواصل دریای او جز ما نشد
در سرابستان مستان ره نبردهر که چون ما سو به سو جویا نشد
دیدهٔ ما تا نظر از وی نیافتچشم نابینای ما بینا نشد
جان ما تا مبتلای او نگشتکار دل در عاشقی والا نشد
سرفرازی در میان ما نیافتهر که را سر در سر سودا نشد
در حریم عشق عاشق پی نبرددر ره معشوق تا پویا نشد
هر پریشان کو نشد از جمع مادولت پنهانیش پیدا نشد
هر که آمد سوی ما سرمست رفتهیچکس تشنه از این دریا نشد
تا حدیث عشقبازی گفته اندهمچو سید دیگری گویا نشد