گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۹

سنبل زلف او پریشان شدحال جمعی نکو پریشان شد
باد با زلف او دمی دم زدزلف او هم بر او پریشان شد
جمع بودیم از پریشانیجمع ما مو به مو پریشان شد
گفت و گو در میان ما آمدقصه از گفتگو پریشان شد
آن چنان جمع و این چنین جمعیمن ندانم که چون پریشان شد
زلف او مجمع دل ما بودگرچه از ما و تو پریشان شد
نعمت الله به عشق زلف نگارآمد و سو به سو پریشان شد