غزل شمارهٔ ۵۱۵
عقل مخمور است و مستان را به قاضی می بردسخت بی شرمست از آن رو پردهٔ ما می درد
رند و سرمست مناجاتیم و با ساقی حریففارغ است از ریش قاضی هر که او می می خورد
ای که گوئی دل به دلبر می فروشد جان مننقد تو گر قلب باشد سیم قلبی کی خرد
می بیارد رند مست و سرکه آرد زاهدیهر چه تو آری بری و هر چه او آرد برد
گر هزار آئینه باشد در همه بینم یکیعارف است آن کس که این یک در هزاران بنگرد
در سرابستان او غیری نمی یابد مجالگر کسی مرغی شود بر گرد قصرش کی پرد
درهوای نعمت الله غنچهٔ سیراب گلدرگلستان همچو مستان جامه بر خود می درد