گنج

غزل شمارهٔ ۵۱

مشک چه بود شمه ای از موی ماچیست عنبر والهٔ گیسوی ما
آب چشم ما به هر سو می رودهم ز چشم ماست آب روی ما
صبحدم باد صباخوشبو بودمی برد گردی ز خاک کوی ما
تا قبول حضرت سلطان شدیمشاه ترکستان بود هندوی ما
غرق دریائیم اگر تو تشنه ایآب می جوئی قدم نه سوی ما
عود دل در مجمر سینه بسوختبزم ما خوشبو شده از بوی ما
عاقلان را گفتگوئی دیگر استقول عشاقست گفتگوی ما
عید قربانست طوئی میکنیمجانها قربان شده در طوی ما
سیدیم و عاشقان را بنده ایملاجرم عالم بود آن جوی ما