غزل شمارهٔ ۵۰۹
خون دل از دیده بر رو می رودآبروی ما به هر سو می رود
جمع گشته قطره قطره آب چشمهمچو سیلی سوی هر جو می رود
می رود دل بر در میخانه بازآفرین بر وی که نیکو می رود
جان به جانان ده که جانان جان تستجان چه کار آید تو را چو می رود
در بیابان فنا مرد خدابی سر و پا خوش به پهلو می رود
آفتابست او و ما چون سایه ایممی رویم آنجا روان کو می رود
نعمت الله می رود در راه تودر پیش می رو که نیکو می رود