غزل شمارهٔ ۴۹
بندهٔ ساقی ما شو تا شوی سلطان ماجان فدا کن تا شوی جانان ما ای جان ما
چشم صورت بین ببند و دیدهٔ معنی گشاتا ببینی بر سریر ملک دل سلطان ما
گر گدای عشق باشی پادشاه عالمیحکم تو گردد روان گر می بری فرمان ما
از نم چشم و غم دل نُقل و باده می خوریمالصلا گر عاشقی نزلی بخور از خوان ما
حال ما پیدا شود بر ساکنان صومعهگر جمال خود نماید شاهد پنهان ما
همدم جامیم ساقی را حریف سرخوشیمذوق اگر داری طلب کن خدمت رندان ما
مجلس عشقست و سید عاشق و معشوق اواین چنین بزمی بیابی گر شوی مهمان ما