غزل شمارهٔ ۴۸۹
جان بی جانان تن بی جان بودخوش بود جانی که با جانان بود
دردمندان را دوا درد دل استاین چنین دردی مرا درمان بود
عشق را خود با سر و سامان چه کارکار عاشق بی سر و سامان بود
هر که او پابستهٔ زلف بتی استهمچو مو پیوسته سرگردان بود
هر کسی کز عشق او کشته شوداو نمیرد زنده جاویدان بود
عشق او گنجی و دل پروانه ایجای گنجش در دل ویران بود
سید و بنده اگر خواهی بیانعمت الله جو که این و آن بود