غزل شمارهٔ ۴۷۸
کون جامع جامع اسما بودمظهر او مجمع اشیاء بود
آفتابی تافته بر آینهنور او زان نور مه سیما بود
در ازل رندی که با ما باده خوردهمچنان مست است و باشد تا بود
ما ز دریائیم و دریا عین مااین کسی داند که او از ما بود
جام می در دور و ساقی در حضورمجلس ما جنت المأوا بود
چشم عالم روشنست از نور اودیده ای بیند که او بینا بود
نعمت الله در همه عالم یکی استلاجرم یکتای بی همتا بود