غزل شمارهٔ ۴۶۹
ترک سرمستی مرا دامن کشانم میکشدباز بگشوده کنار و در میانم میکشد
در کش خود می کشد ما را به صد لطف و کرمگه چنینم مینوازد گه چنانم میکشد
کی کشد ما را ، چو لطفش میکشد ما را به نازعاشق مست خرابم کش کشانم میکشد
از بلای عشق او چون کار ما بالا گرفتاز زمین برداشته بر آسمانم میکشد
میکشم نقش خیالش بر سواد چشم خودزانکه این نقش خیال او روانم میکشد
جذبهٔ او می رسد خوش می کشد ما را به ذوقدر کشاکش اوفتادم چون دوانم میکشد
نعمتالله جمله عالم را به سوی خود کشیدجان فدای او که عشق او به جانم میکشد