غزل شمارهٔ ۴۶۸
ساقیی جام سوی ما آوردنزد ما خوشتر است از ما ورد
چشم ما روشن است و روشن بادکابرویی به روی ما آورد
عاشقان دُرد درد می نوشنداین چنین درد کی خورد بی درد
عشق او مرد مرد می جویدمرد عشقش کجا بود نامرد
عقل اگر پند می دهد مشنوچه شنوی وعظ واعظ دم سرد
ساغر می مدام می نوشمبه ازین جام باده باید خورد
رند مستی که ذوق ما دریافتآفرین خدا به سید کرد