غزل شمارهٔ ۴۴۲
وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انگرفت۷ بیت
سلطان عشق ملک جهان را روان گرفتجانم فدای او که تمام جهان گرفت
این عشق آتشی است که جان مرا بسوختداغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت
گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیالبی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت
نقش خیال غیر اگر دیده ای به خوابشکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت
پیران روزگار چو می نوش می کنندبا محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت
مجنون اگر حکایت لیلی کند رواستدیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت
سید چو دید بنده که هستم غلام اوبگشود او کنار و مرا در میان گرفت