گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۸

آتش عشقش خوشی در ما گرفتبعد از آن در جملهٔ اشیا گرفت
رند سرمستیم در کوی مغانمحتسب را کی بود بر ما گرفت
آن دل سرمست این دیوانگانمو به مو از زلف او سودا گرفت
عاشق ثابت قدم می جست از آنعشق او معشوق ما ، ما را گرفت
گفتهٔ مستانهٔ ما فاش شددر خرابات مغان غوغا گرفت
خوش بلائی می کشیم از عشق اوکار ما از عاشقی بالا گرفت
نعمة الله از همه عالم بریددرگه یکتای بی همتا گرفت