غزل شمارهٔ ۴۲۵
نعمت الله جان به جانان داد و رفتبر در میخانه مست افتاد و رفت
سید ما بندهٔ خاص خداستگوییا شد از جهان آزاد و رفت
قرب صد سالی غم هجران کشیدعاقبت از وصل شد دلشاد و رفت
تا نپنداری که او معدوم گشتیا بداد او عمر خود بر باد و رفت
برقعه ای از جسم و جان بربسته بودبند برقع را ز رو بگشاد و رفت
در خرابات مغان مست و خرابسر به پای خم می بنهاد و رفت
چون ندای ارجعی از حق شنودزنده دل از عشق او جان داد و رفت
کل شیئی هالک الا وجههخواند بر دنیای بی بنیاد و رفت
نعمت الله دوستان یادش کنیدتا نگوئی رفت او از یاد و رفت