غزل شمارهٔ ۴۱۱
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوختبوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت
شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروختدر دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت
تا نزنم دم دگر از خود و از معرفتعارف معروف من غیب و شهودم بسوخت
یک نفسی جام می همدم ما بود دوشاز دم دل سوز ما نیست و بودم بسوخت
آتش سودای او گرد دکانم گرفتجمله قماشی که بود مایه و سودم بسوخت
ملک فنا و بقا جمله بر انداختمچند از این و از آن بود و نبودم بسوخت
سوختهٔ همچو من در همه عالم مجویکز نفس سیدم جمله وجودم بسوخت