غزل شمارهٔ ۴۰۷
ما را چو ز عشق راحتی هستاز هر دو جهان فراغتی هست
از عشق هزار شکر داریماز عقل ولی شکایتی هست
چه قدر عمل چه جای علم استما را ز خدا عنایتی هست
از عقل به جز حکایتی نیستآری که ورا حکایتی نیست
این بحر محیط بیکران استتا ظن نبری که غایتی هست
جانان بستان و جان رها کنزیرا که در آن حکایتی هست
بشنو سخنی ز نعمت اللهگر ذوق ورا روایتی هست