گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۵

عشق را در مجلس عشاق ننگی هست نیستعاشق دیوانه را از ننگ ننگی هست نیست
صبغة الله می دهد این رنگ بی رنگی بماخوشتر از بیرنگی ما هیچ رنگی هست نیست
عاقلان با یکدیگر هر دم نزاعی می کندعاشقان را با خود و با غیر جنگی هست نیست
زاهد مخمور مستان را ملامت می کندبی تکلف همچو او بی عقل دنگی هست نیست
بی خیال روی او نقشی نبیند چشم مابی هوای عشق او در کوه سنگی هست نیست
دل به دنیا داده ایم و آبروئی یافتیمدر محیط عشق او جز ما نهنگی هست نیست
پادشاهان جهان بسیار دیدَستم ولیهمچو آن سلطان ثمر سلطان لنگی هست نیست
عاشقانه در میان ماه رویان جسته ایممثل این معشوق سید شوخ و شنگی هست نیست