غزل شمارهٔ ۳۸۶
عشق را با کفر و ایمان کار نیستعشق را با جسم و با جان کار نیست
عشق دُرد درد می جوید مدامعشق را با صاف درمان کار نیست
عشقبازی کار بیکاران بودهمچو کار عشقبازان کار نیست
عشق را با می پرستان کارهاستعشق را با غیر ایشان کار نیست
عشق می بندد خیال این و آنعشق را با این و با آن کار نیست
عقل مخمور است و هم مست وخرابزاهدش در بزم رندان کار نیست
نعمت الله باده می نوشد مدامبا کس او را ای عزیزان کار نیست