گنج

غزل شمارهٔ ۳۸۴

هر که را عشق نیست آنش نیستمرده ای می شمر که جانش نیست
لذت از عمر خود کجا یابدعاقل ار ذوق عاشقانش نیست
غرق دریای عشق او مائیملاجرم بحر ما کرانش نیست
ای که پرسی نشان او از ماغیر نامی دگر نشانش نیست
در میان و کنار می جوئیجز خیالی از آن میانش نیست
جام می را بگیر و نوشش کنکاین معانی جز از بیانش نیست
سود دارد ولی زیانش نیستنعمت الله هر که مایهٔ اوست