غزل شمارهٔ ۳۷۴
شک به عدم نیست که او هیچ نیستشک به وجود است و هم او هیچ نیست
نیست گمانم که جز او هیچ نیستهست یقینم که جز او هیچ نیست
معنی هو با تو بگویم که چیستاوست دگر این من و تو هیچ نیست
یک سخنی بشنو و یکرنگ باشقول یکی گفتن و دو هیچ نیست
ما و منی را بگذار ای عزیزکز من و ما یک سر مو هیچ نیست
غیر خدا هیچ بود هیچ هیچهیچ نه ای هیچ مجو هیچ نیست
نوش کن و باش خموش و بروهیچ مگو گفت و مگو هیچ نیست
خم می آور چه کنم جام را مست و خرابیم و سبو هیچ نیست
عاشق سید شو و معشوق اوباش بکی رو که دورو هیچ نیست