گنج

غزل شمارهٔ ۳۶۸

عشق را خود قرار پیدا نیستدو نفس حضرتش به یک جا نیست
همچو دریا مدام در موج استاین چنین بحر هیچ دریا نیست
عین عشقیم لاجرم شب و روزصبر و آرام در دل ما نیست
نور چشم است و در نظر پیداستدیده ای کان ندید بینا نیست
بیقراری عشق شورانگیزدر غم هست و نیست گویا نیست
عشق را هم ز عشق باید جستخبر از حال او جز او را نیست
ذوق سید ز نعمت الله جووصف او حد گفتن ما نیست