غزل شمارهٔ ۳۶۵
در این در به جز ما آشنا نیستبه نزد آشنا خود عین ما نیست
گمان کج مبر بشنو ز عطارکه هر کو در خدا گم شد جدا نیست
نه قربست و نه بعد آنجا که مائیممگو آنجا کجا آنجا کجا نیست
حباب و موج و دریا هر سه آبندجدایند از هم و از هم جدا نیست
فنا شو از فنا و از بقا همفقیران را فنا و هم بقا نیست
حریف درد نوش و دردمندیماز این خوشتر دل ما را دوا نیست
وجود این و آن نقش خیالستحقیقت جز وجود کبریا نیست
اگر گوئی همه حقست حقستوگر خلقش همی خوانی خطا نیست
چو سید نیست شو از هست و از نیستچو تو خود نیستی هستی تو را نیست