غزل شمارهٔ ۳۳۹
بنده ایم و عابد و معبود اوست بلکه معدومیم ما موجود اوست
گر کسی راهست مقصودی دگرعارفان را از همه مقصود اوست
جود او بخشید عالم را وجودنیک دریابش که عین جود اوست
این و آن نقش خیالی بیش نیستآنکه هست و باشد و هم بود اوست
سر نهاده پیش او بر خاک راهساجدیم و حضرت مسجود اوست
حکم میخانه به ما انعام کردآنکه ما را این عطا فرمود اوست
نعمت الله جان به جانان داد و رفتنزد یاران عاقبت محمود اوست