گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۱

شاه شاهان گدای حضرت اوستجان عالم فدای حضرت اوست
در نظر این و آن نمی آیددیده خلوت سرای حضرت اوست
در دلم غیر او نمی گنجددیگری کی به جای حضرت اوست
همه کس آشنای خود یابدهر که او آشنای حضرت اوست
من ز خود فانیم به او باقیاین حیات از بقای حضرت اوست
زاهدان در هوای حور و بهشتدل من در هوای حضرت اوست
نعمت الله که میر مستان استنزد رندان عطای حضرت اوست